پرندگــــــــــــان مهاجر بهار می میرم
بدون یک وجب از روزگار می میرم
ستاره بودنمان مژدهً سکـونت نیست
به خواب غفلتتان در فــــرار می میرم
تمام حسرت عمرم غــــــم غریبی بود
غــــــــروب غربتم از انتظار می میرم
تمام شرط حضــورم صدای زندان بود
برای شــــادی مشتی شعار می میرم
شروع آخـــــــر عمرم گذشته از، آغاز
به عشق غربت مرگم دو بار می میرم

