خداوندا يکي را دوست دارم شده روياي او هر روز کارم
به ديدارش دگر طاقت ندارم تمام لحظه ها را ميشمارم
شده حرف دلم يک توده ابر نميدانم بمانم يا ببارم
خدا يک لحظه آرامش ندارم به وصل او هنوز اميدوارم
نميخواهم ز تو يک چيز ديگر فقط يک لحظه بنشيند کنارم
بچه ای از مادرش ستاره خواست
فکر می کرد ستاره مانند خداست
مادرش ســــــتاره ای براش کشید
از روی کاغـــــذ براش ستاره چید
:پسرم ستــــــاره ها کــــــــــاغذین
فقط از اینجــــــــــا به این قشنگین
:مادرم نورانین ســــــــــــــتاره ها
میریزه از چشـــــآشون شراره ها
ولی این کاغـــــــــذه نوری نداره
مادرم هــــــــــنوز ندیدی ستاره؟؟
مادرش گفت پســـــرم زوده هنوز
معنی حرفامـــــــو میفهمی یه روز
حالا اون پسر دیـــــگه مردی شده
آشنا با هر غـــــــــم و دردی شده
ولی دید ستــــــــــاره کاغذی نبود
حتی کاغـــذ واسه اون زیادی بود
میدونه ستـــــــــــاره ها دل ندارن
قطره اند و حتـــــــی ساحل ندارن
حالا میدونه ستــــــــــــاره سنگیه
نه بزرگه نه به ایــــــــــن قشنگیه
حالا میفهمه کـــــــــه نوری ندارن
یه نقاب رنگی بــــــــر سر میذارن
واسه اینه نمیــــــــــان نزدیکمون
واسه این قایم شــــدن تو آسمون
میدونن ساکـــــــــن این دنیا بشن
نقابا می افته و رســــــــوا میشن
صورتت زیبا تر از حــور و پری رتبه اول ز زیبــــایی بری
این که گفتم آینه از خنده ریخت گفت با خنده چه انسان خری
به هرجا میروم من خواستگاری همان اول به من گویند چه داری؟
ندارم خونه و ماشین و کاری نه پول نه دسته چک , حساب جاری
نه مداحم نه خواننده نه قاری نه گیتار و ویولن نه سه تاری
فلک بر صورت من جای یاری زده سیلیٍ سخت و آبداری
الاغ و گاو و هر موجود باری همه گویند عجب انسان خاری
ز کف دادم همه امیدواری نخواهم رفت دیگر خواستگاری
زدی تیرت کمان آرش انداز بیا و در دل من آتش انداز
نخواهد قلب من بی تو تپش رو اگر خواهی روی از کارش انداز
منم یک رود و دریایی عزیزم نیم آلوده پاک هستم تمیزم
بکن آغوش خود را باز سویم وجودم را درون تو بریزم
بر مزارم بنویسید که عاشق بودم به امید نظرش همه دقایق بودم
همه عمرم به کسی نداده ام آزاری بنویسید که محبوب خلایق بودم
بنویسید نبودم گل بی خار ولی همچو لاله مثل مریم چو شقایق بودم
پاک و پاکیزه به دنیای شما زیسته ام بنویسید چنان آینه صادق بودم
بنویسید که عمرم همه وقفش کردم به وصال آن رسیده ام که لایق بودم
دلی دارم دلی جویای عشقش نمک پرورده دریای عشقش
به لب دارم حدیث ناب او را به هر شب زنده است احیای عشقش
گلی دیدم که قلبم را تکان داد ببینم دایما رؤیای عشقش
از آن لحظه گلم را می پرستم من هستم ساکن دنیای عشقش
بدون او نفس دیگر ندارم طنین قلبم است گویای عشقش
نوبت دل کندن از دنیا چه آسا ن می رسد
پیک مرگم سوی من با لطف و احسان می رسد
گفته اند از روی عاشق ها خجالت می کشد
سوی من دانم که با ترس و هراسان می رسد
زندگی ام را به ناز یک نگاهت باختم
اسب عشقم را شتابان در رکابت تاختم
قلب من هر لحظه از چشمت سوالی میکند
جاده ای از قلب خود سوی نگاهت ساختم
دیگر این سال مرا لایق خود می دانی
منصرف از سفر و یاور من می مانی
ذکر معکوس شمارد ضربان قلبم
از چه دیگر دو دلی؟ ,از چه دگر حیرانی؟
سال دیگر بشود ذکر دلم افتاده
همه عزتم این است شد م قربانی
تو نیا جای دگر دامن تو میگیرم
به تو آخر برسم در سفر بحرانی
شادتر نیست ز من روز کما ل گلها
چونکه حالم شده از دیدن تو عرفانی
آسمان غزل از نام تو عطر آگین شد
دانم از لطف خودت شعر مرا می خوانی
داد زد این دل و بی داد گذشت دلم از بس زده فریاد گذشت
شده دنیای تو از عدل تهی کار ما دیگر از ایراد گذشت
دیگر از عاشقیم دست کشم حرمت تیشه فرهاد گذشت
آن زمانی همه مستت بودند هر دلی بوی تو می داد گذشت
همه جا عطر تو بر لب ها بود دیگر از دوری تو یاد گذشت
عمر من در پی چیزی میگشت نشدم از نظرت شاد گذشت
من نماینده ارواح شدم دل دگر از تپش افتاد گذشت
نشود عشق تو یک لحظه فراموش گلم
نشود شعله سوزان تو خاموش گلم
من به هر خواب پذیرای قدم های توام
می کشانم بدن ناز تو آغوش گلم
به رؤیایم کنم هر لحظه دیدار تو را ای کاش یک دیدار بیدار
دلم حبس ابد شد از نگاهت شده قلبم به جادویت گرفتار
به بازار قدم هایت روانم که نازت را شوم هر جا خریدار
خراب آن نگاه دلربایم شفای چشم تو بر حال بیمار
بدون تیشه کوهی را شکستم ندارم واهمه از سنگ ودیوار
مرگ امید رهایی ز غم تنهایی است
سفر عاشق تنها به دلی دریایی ا ست
مرگ چون شوق وصال قطره با اقیانوس
دلخوشی ملوان از هیجان فانوس
مرگ پایان خوش یک سفر تکراری است
لذت رهایی از خاصیتی اجباری است
مرگ با گل سخن از رویش نو می گوید
گرد پیری ز تن و صورت او می شوید
مرگِ گُل لحظه ای از جاذبهً خاک نکاست
گر نبود جای خوشی یک نفرش بر می خاست
مرگ احساس صمیمی به دل تنگِ غریب
خط بطلان حقیقت به نفس های فریب
مرگ پایان غم و دلهره و غمگینی است
به دل خسته و تنهایی ما نقطهً ایست
مرگ چون شوق رها کردن یک شاپرک است
حس زیبای رهایی زِ غمی مشترک است
مرگ آغاز هم آغوشی گل با بلبل
اوج احساس شکفتن به نظام یک گل
مرگ در خاطرهً خستهً گل خوابیده
شادیِ اشک به چشم و دل عاشق دیده
مرگ مانند زمین از نظر زندانی
بهترین خاطرهً زندگی انسانی
مرگ چون لحظهً دیدارِ دل و دلداده
عاشقی برای دیدار شده آماده
مرگ مانند سفر نیست رسیدن به دل است
شوق قله شدن از منظر یک درهً پست
مرگ بر قلبِ سپیدار تکامل داده
شوق آغوش وطن بر دل یک آزاده
مرگ چون مقصدِ پایان به سکوتِ انسان
اوج تا وصل خداوند ز شر شیطان
مرگ پایان حقیقتکدهً تنهایی است
مثل یک ماهی قرمز که دلش دریایی است
مرگ تقویم جدیدی به دل کهنهً ماست
فصل پنجم به فصول دل انسان آنجاست
حسن دوسِش داری حسن؟ چقدر میگی دوسِش دارم؟
حسن دوسِت داره حسن؟ فقط میگی اُمیدوارم!!
حسن شدی عاشق حسن؟ میگی که خیلی عزیزه؟
حسن خطرناکه حسن !! دو باره اشکات میریزه
بهش بگو دوسش داری ، نذار دلت غم بگیره
حسن بهش بگو حسن ، حسن بی عشقش میمیره
حسن بگو بدون اون ، یه لحظه آروم نداری
گفته بهت میخواد بره ، حسن نباید بذاری
حسن بگو بهش بگو ، به اون که قلبت اسیره
حسن بگو تا بدونه ، نباشه روحت میمیره
حسن چرا منتظری ، میره حسن تنها میشه
حسن بی همنفس میشه ، غم میخوره تا همیشه
این پا و اون پا میکنی ، دست روی دستت میذاری
آخر یه روزی میرسه ، می بینی اونو نداری
حسن چرا دنیای ما ، دلها رو تنها میذاره
چرا تموم عشق تو ، حسن رو دوستش نداره
دلم میخواد برای تو خونه بَنا تو عرش کنم
برای مهمونی تو ستاره ها رو فرش کنم
کاشکی میشد که لحظه هام با لحظه هات یکی بشه
هزار تا کاشِ تکراری که این هنوز اولیشه
یه خواهش همیشگی چشم من و صورت تو
چشمی که تکراری شده یه صورت همیشه نو
یه خواهش ثانیه ای یه لحظه اندیشهً من
کوه شده در به در ولی هنوز به جاست تیشهً من
یه خواهش غریبونه چشم تو و پشت سرت
نگاه بکن منو ببین ببین شدم در به درت
یه خواهش عاشقونه بیا به آغوش کسی
که تا ابد دوست داره برای اون هم نفسی
یه خواهش بی نتیجه بگو که دوستم میداری
فقط یه بار, فقط یه بار به من بده امیدواری
یه خواهش بچه گونه بیا تا گِل بازی کنیم
فقط یه بار تا همیشه !! برای دل بازی کنیم
وقتی دلی به دلهره تبعید می شود
وقتی که سنگ پردهً خورشید می شود
وقتی دلی شکستهً تقدیر می شود
یا عاشقی زِ زندگی اش سیر می شود
وقتی که کوه خندهً مضحِک به تیشه زد
سنگی سیاهی اش به دلی مثل شیشه زد
وقتی که نام گل از ریشه می کَنَند
بی رحمی زمان به دل لاله می زنند
قلبی سیاه و تیره به آغوش خنده ها
خنجر کشیده بر دل و جان پرنده ها
سنگی بدون رحم کمین زمان نشست
از قعر چاه آمده بر آسمان نشست
مرگی سیاه قدومش به بوسه داد
یک ماهی سفید وجودش به کوسه داد
روزی بدون ماه و ستاره , بدون نور
روزی سیاه تر ز شب و وحشت قبور
قلبی نشسته در دل ما آه می کشد
حسرت از این سپیدهً بی ماه می کشد
در جهل شب دل ما در پی دواست
در آرزوی وصل فرستادهً خداست
امشب شبی است که گریه امانم نداده است
امشب شبی است که عشق زمانم نداده است
مرگم کنارم است ولی از لجاجت اش
راهی به وصل خویش نشانم نداده است
خیال کردم پر از عشقه زمونه
خیال کردم می خواد با من بمونه
خیال کردم خدا اونو به من داد
برای قلب من اونو فرستاد
خیال کردم خدا کارش همینه
خیال کردم که احساسو می بینه
خیال کردم زمین هم مهربونه
نمی گیره واسه عاشق بهونه
خیال کردم دل اون هم اسیره
اونم مثل من از دوری می میره
می دونم که فرشته مهربونه
دلش آبی تر از هفت آسمونه
می دونم از ترحم گفت می مونه
با احساسی قشنگ و عاشقونه
می دونم از همون اول نمی خواست
فقط خواست نشکنه قلبی که اینجاست
دیشب خدا به نامهً من اشک می نوشت
امشب نوشته بر دل من نامهً بهشت
دیشب سکوت بود و غم و گریه و عذاب
امشب امید و دلخوشی و نور آفتاب
دیشب سیاه بود ولی امشب آبی است
با نور یک فرشته دلم آفتابی است
آمد رسید به دادم فرشته ام
وقتی که دید نامهً غمگین نوشته ام
آمد دوباره با دل من عهد تازه بست
با روی خوش کنار دل عاشقم نشست
آمد به نبض من جَرَیان دوباره داد
گفت اینچنین نباش نبردم تو را زِ یاد
usually and a few
چه خبر؟ خوش اومدی بهweblog من welcome
readingشعرمو , بمون , دلم گرفته , تنهام
شعر من , just lovelyهمش پر از عشقه بخون
Usually وصف گلم and a fewطعنه به اون
Read all my poem please شباش پرازعشقه و kiss
نیاد اون روزی که من اونو بدم از دست ... miss
دل من گرفته alwaysمی کنم از اون یاد
اگه شعرامو بخونی می گویی oh my God
شعر من تموم شد and onlyتو خوندیش ای وای
Thank you متشکرم خدانگهدار goodbye
کردی دل عاشق را تسخیر بیا پیشم
تا شوق بُریدن هست شمشیر بیا پیشم
قلبی که اسیر توست شد خانه خراب تو
ای دانهً خوشرنگ زنجیر بیا پیشم
تصویر نگاه من پوسیده از این دوری
قابی تو برای این تصویر بیا پیشم
افسانهً من با توست ای حوری رؤیایم
ای قصهً زیبای تقدیر بیا پیشم
تا شوق جوانی هست یک بار بگو آری
این عاشق مجنونت شد پیر بیا پیشم
گفتی برو , زِ غم من خبر نشو
با من نیا, به غمم در به در نشو
گفتی بخند, به چشمم به جای اشک
چشمم که مرد, تو گفتی که تر نشو
گفتم به خوا هش تو خو گرفته ام
از دیده رو ,به دلم بی اثر نشو
گفتم بیا , به دلم زخم نو بزن
خنجر بزن, به دلم بی خطر نشو
گفتی نترس , ز دوری که بگذرد
گفتم به لحظهً آخر گذر نشو
گفتی چو صبح, شد غمت از یاد میرود
گفتم بمان , غمِ امشب سحر نشو
دلی دارم پر از رؤیای امسا ل
و قلبی از غم فردای امسا ل
چه میشد؟ سالها امسا ل میشد
پر از اندیشهً زیبای امسا ل
ای جاذبهً خورشید از دور خداحافظ
سرچشمهً زیبایی ای نور خداحافظ
گفتی به دلی عاشق با لحن فریبایت
چیزی که نبود او را مقدور خداحافظ
گفتی که برو اما قلبم به خدا لرزید
رفتم به خدا هستم مجبور خداحافظ
خوشحال تر از لبخند رؤیای قشنگ من
از اینکه تو می مانی مسرور خداحافظ
بودی نگران من ,ممنون گل زیبایم
از عشق تو می مانم مغرور خداحافظ
با خاطره ات رفتم در حادثه ای دیگر
از دوری تو هستم در گور خداحافظ
در جنتِ بی رویت صبری ابدی دارم
من منتظرت هستم ای حور خداحافظ
چه کنم؟ دست خودم نیست شده ای تو همه چیزم
بی تو چشمم به خودم نیست چقدر اشک بریزم؟
باز از تو می نویسم چه بخوانی چه نخوانی
چه کنم ؟ نمی توانم رد نکن بیا عزیزم
برای تو گرفتم یه فال یه استخاره
فال از رخ تو می گفت ، اما فقط اشاره
سوره اومد به نامت خدا هوامو داره
اسم تو می درخشید تو لبخند ستاره
با اسم تو شروع شد دوباره بی قراری
دوباره انتظار و بازم لحظه شماری
بازم ترانه از تو بازم دلی بهاری
دوباره التماس و هنوز دوستم نداری
بازم به پات می افتم بازم میگی نمیشه
نه بار اولم بود نه بار آخریشه
خزان تنم روخشکوند ولی تو خاکه ریشه
منتظرت می مونم تا آخر همیشه
من امیدی دارم بهتر از آرامش
یک گل زیبا و یک دل پر خواهش
در دل شب بوها آرزو می کارم
خواهش از چشمانش شده دایم کارم
قلبم از او سرشار ، قلب من رؤیاییست
چشمم از او لبریز هیچ کس جز او نیست
زنده ام با نامش ، دلخوش از رؤیایش
زنده ام با اخم و خندهً زیبایش
درد من از دوریست ، قلب من غمگین است
من زمینم او ماه ، فاصله سنگین است
چشم خود را بستم ، چشم او یادم هست
قلب من اینجا نیست ، او گرفته در دست
گر چه عاشق ماندم ، گفته دیگر خاموش
فاصله یک عمر است ، بین من تا آغوش
در زمستانی سرد با دلی یخبندان
آشنایی دیدم با لبانی خندان
آشنا زیبا بود رنگ فروردین داشت
بوی احساسی نو در زمستانم کاشت
آتشی در یخ زد کار چشمانش بود
قلب من سر شاراز شوق دستانش بود
خواهشی بیهوده من از او می کردم
چون محال و هرگز آرزو می کردم
شعله را آتش زد لحظه ای با من بود
گر چه او دیر آمد ، رفته از اینجا زود
من بهاری ماندم گرچه او اینجا نیست
از نگاه دیروز رنگ قلبم آبیست
فقط یه نام ، یه آرزو تموم زندگیمونه
دلخوشیا رفتنین ولی جدایی می مونه
به جرم اینکه عاشقیم دیگه چی باید بکشیم
حسرتو خوردیم همشو دیگه چی باید بچشیم
چرا فقط سهم یه دل از زندگی جداییه
تمام دلخوشی فقط لحظهً آشناییه
غم اگه بی نهایته گذشته از نهایتش
نمیدونم کجا بگم ؟ ، به کی بگم ؟ شکایتش
آخه چرا دنیای ما دلها رو تنها میذاره
چرا فقط ، اونکه میخوای،اصلاً تورودوست نداره
قلبا پر از عشقه اگه ،چشمای نمناک بذاره
چرا میگن دنیا دیگه ، یه عاشق پاک نداره
گفتن چرا بچه شدی ؟ ، این بچه بازیا چیه؟
عاشقی معنا نداره ، فرهاد چیه؟ مجنون کیه؟
میگن چشاش یه قصه بود ، هنوز میخوام حکایتش
میگن همش خیالی بود ، قربون وَهم باطلش
میگن اونو خواب میدیدی ، دوباره رؤیاشو میخوام
قصه و خواب ، وَهم وخیال، چشمای زیباشومیخوام
خدا نفس دادی به من ، عشقو تو دادی شنیدم
نفس همش مال خودت ، عاشقی رو پس نمیدم
هنوزم برای دیدنت سماجت می کنم
ولی دارم به نبودن تو عادت می کنم
هنوزم میگم بیا جماعتی منتظرن
نکنه می گم بیا به تو جسارت می کنم؟
با دروغ و سیاهی و نیرنگ
آمد از نا کجا دلی از سنگ
نسبش جنگل است و بی رحمی
با زمین و زمانه دارد جنگ
یک شعار همیشه تکراری
یک روانی به اسم دینداری
فکر و ذهنی فسیل و پوسیده
مُردم از این سکوت اجباری
حیله را از زرنگی اش خوردیم
از ریا و دو رنگی اش مُردیم
خودمان باعث و سبب بودیم
که فقط نام سنگ می بُردیم
شکایت دارم از دنیا ، نه از این بازی رنگی
شکایت از نگاهی نیست ، که دارد دایم آهنگی
نه از رنج جدایی هاست ، نه از قلب و دل سنگی
نه از اندوه و غم هایش ، امان از زخم دلتنگی
شکایت دارم از دنیا ، که دایم می زند سازی
شده بازیچه احساسم ، در این بازی لجبازی
گرفته از دل و روحم ، تمام دلخوشی ها را
نه شوق پر کشیدن ماند ، نه حتی بال پروازی
چرا نوری که می گویند ، به جمع ما نمی آید
چقدر امروز تکراری ، چرا فردا نمی آید
هزاران سال آینده ، شده امروز و خواهد شد
شکایت دارد از دنیا ، اگر اینجا نمی آید
دلم از کسی گرفته که ز من خبر ندارد
که تمام التماسم به دلش اثر ندارد
تو مگر ، نگفته بودی؟ که به فکر بندگانی
مرهم زخم عمیق دلِ دلشکستگانی
دل من ببین شکسته تو ولی نمی شنیدی
نظری به من نداری ، دگر از که دل بُریدی؟
دل من سیاه و تیره دل تو پر از سپیدی
تو چرا خواهش و عجز یک غریبه را ندیدی؟
تو مگر نگفته بودی تو بیا بگیرمت دست
از که من شنیده بودم؟ همه درهای تو باز است
روح من اگر خداییست شده بر تنم زیادی
خُب بیا بگیر از من آنچه را به من ندادی
شعر و نثرِ سعدی و سهراب و نیما مال تو
عشوه و نازی که ریزد از زبانت مال من
رویش رنگین کمان و شوق باران مال تو
لذتِ احساس دست مهربانت مال من
امشب و فردا شب و شب های دیگر مال تو
لحظه ای آغوش و موج گیسوانت مال من
جنت و فردوس و حور و سیب و گندم مال تو
بوسه از طعم فریبای لبانت مال من
روح و قلبِ عاشق و کلِ جهانم مال تو
گوشه ای از قلب و جایی در جهانت مال من
وقتـی کــه گـفتم زن میــــخوام گفتــــن مبادا خر بشی
بدبخـت میشی فلک زده جیغ میزنه تا کر بشی
باید غلامی بکنی هر چی که گفت بگی به چشم
تفریح و دوست و دلخوشی هر چی که داری میشه پشم
هـــر روز بــــه رخ میــــــکشونه زندگیــــــای دیگرون
هر روز بـــــــهونه باجناق که اونه از ما بـــــــهترون
نصـــــف حقوقـتو اگه واســــــش النـــــــــگو نخری
لــــــنگهً کفش میخوری و تو کــــوچه ها دربه دری
لنــگهً کفش ، دربه دری ، بـــهونه ها رو من میخوام
اینا تو گوشــــم نمیره ، بازم میــــگم من زن میخوام
یه روز با غصه گفتم ای مامان جون
مـــن آخـــر میزنم سـر به بیابون
به من گفت چـی شده ای نور دیده
کـه بهتـر از گلــــم عــــــــالم ندیده
دیــــــدم اوضاع کـــه بر وفق مراده
زدم حـــــرف دلـــــم رو بی اراده
بهش گفتــــــم بزن آستینــــــو بالا
که بایــــــــد من بشــــــم دوماد حالا
یکی دیـــــــــدم اگه باشه عـروست
منم تا آخـــــرت هم دسـت بوست
اونم با لطــــف خود شرمنـــده ام کرد
که رنـــگم شد ز الطافــش کمی زرد
الــــــــهی درد بی درمــــــون بگیری
بیفــــــتی گوشه ای تنهــــــــا بمیری
تو هــــم آدم شـــدی ای بچــــه نی نی
بایــــــــد خواب عروسیتـــــــــو ببینی
نمیخـــــــــوام بشنوم یک بار دیــــگر
برو گــــــم شو دگر ای بچــــــهً شر
منــــم گفتم که منظـــــــوری ندارم
مزاح کـــــــردم ، نخواستم زن بیارم
تو باعـث غروری ، منـــــم یه لــکهً ننگ
تو از حریر و نرمی ، من از سیاهی سـنگ
تویی ستــاره و من ، فقــط یه قطره بارون
منم یه تیکه سنگ و تو هستی گنج قارون
تو پرتو آسمـــون ، منم یه کرم شب تــاب
من لحظهً خــسوفم ، تو مثل نور مهتـــاب
درسته کوچکم من ، اگر چه هستم از سنگ
یه دل تو سـینه دارم ، بـرات همیشه دلتنگ
قبول دارم محـــاله ، وصــل تو خیلی دوره
اگر چه یک قــطره ام ، ولی دلم صبـــــوره
چـــکار کنم عاشقم ، فـــــقط تو رو میبینم
اگـــــر چه نااُمیدم ، ولی به پات میشینـــم
تو داری گـــــــــردنی مانند لک لک
یه صورت پرلک وپرجوش وپرکک
درون مدرک ســــــــــــیکل تو حتی
ندیدم نمـــــــــــــره ای بالاتر از تک
ندیدم لحـــــــــــــــظه ای آرام گیری
تو باید دایمــــــــــــاً بر هم زنی فک
نمیدانی چه شکلیست کــــــــامپیوتر
به من گفتی تو را من کرده ام هک
بیابان هـــــــــــم برای تو زیاد است
ولی تو خانه ای خواهی به قــلهَک
به هر شخصی کـــه دیدم در خیابان
به جز من میزنی دایــــم تو چشمک
همیشه دیده ام سُـــــــــــم می پرانی
به قلبم مــــــــی زنی دایم تو جُفتک
فقط یک شب لباس تو اُتــــو داشت
گمانم رفته بودی زیر غلتـــــــــک
ولی با این همه اوصـــــــاف امروز
فقط خواستم بگم عیــــــدت مبارک
تو با لطف و کرامت هم نبودی
برام وقت فراغت هـــــم نبودی
خیال کـــــردم همیشه با منی تو
تو حتی مــــوقع چت هم نبودی
خیال کردم کـــه خیلی با کلاسی
تو حتی با نزاکت هــــــم نبودی
خیال کـــــردم دلاور مثل شیری
تو حتی گربــه جرأت هم نبودی
خیال کردم که فیکسی توی تیمم
تو حتی روی نیمـکت هم نبودی
خیال کردم پروفــسور بالتازایی
دریـــغا که پَت و مَت هم نبودی
الهی من فـــــــدای کامپیوتر
به قربون صـــدای کامپیوتر
نگیرد در دلـــم تا آخرت هم
کسی یک ذره جای کامپیوتر
فدای هارد گیـــگا بایتی اون
فدای پوشهً مـــــای کامپیوتر
خداوندا نگیر از بنـــــده یاهو
و اون وبـــلاگ های کامپیوتر
فدای اون دبلیــوهای خوشگل
فدای روم چتــــــــای کامپیوتر
نبینم فیلترینگش کرده بــاشند
که کم گردد لقـــــــای کامپیوتر
الهی ورم و ویروسش به جانم
و هـــر کــــرم و بلای کامپیوتر
گفتی به من از نگاه تو دور شوم
من ازرخ همچو ماه تو دور شوم؟؟؟
مانع شدم و ز راه تو دور شوم؟؟
یا اینکه من از گناه تو دور شوم؟؟
دزد آمده آنکس که می خواست امین باشد
ظلم و ستم و بـــــیداد گفتند کـه دین باشد
مثل همه ً آنهــــــا او درد نمی دانـــــــد
تا بوده همین بوده تـــا هست همین باشد
دایماً کارم شده رؤیــــــای شب های شما
می زنم بوسه به شــــیرینی لب های شما
هم من و هم قافیه با سهم خود قانع شدیم
سهم من تا آخرت هـــم طعم لب های شما
دوباره امتـــــــــــحان کرده اسیرم
چقدر مشتق و انتـــــــگرال بگیرم
لگاریتم وتوان،ماتریس و سینوس
تلنبار گشته و ادراک افــــــسوس
بخونم تا به کی از گاوس و جردن
چقدر فرمول و تا کی غصه خوردن
نیوتون درد بی درمون بـــــــگیره
که از سیب جاذبه نشأت نــــــگیره
هزاران کـــار این افـــــــــراد بیکار
شده در مغز پوک بنده انــــــــــــبار
نخواستم مدرک از خیـــرش گذشتم
بذار این گونه باشه سرگــــــــذشتم
روزی آمد به دلم دیـد که دل بسته شدم
مدتی ماند و به من گــــفت ز تو خسته شدم
خواهش و غصه و غم در دل و چشمانم دید
عاقبت رفت و نفهمید کـــــــه وابسته شدم
خدا جون فرشته ها خیلی بدن
اینجایی نیستن و اینجـا اومدن
میان و دلـــــــو هوایی میکنن
بی خبر فکر جــــــدایی میکنن
منم اون قنـــــــــــــاری کنج قفس
جرم من عـــــــاشقیه همین و بس
به خـــــدا زنـــــــــدونی عاشقی ام
ولی باز به من میگن داشتی هوس
غزلام یکی یکی پــــــــــر میکشن
دیگه اجبـــــــاری شده واسم نفس
منم اون اسیر چنگ ســــــرنوشت
عاشق چشم یه حـــــــوری بهشت
اون فرشته واســه من زندگی بود
تو دلم دونهً عـــــــاشقی رو کشت
قبــــــوله خیلیا عــــــاشقش بودن
فقط اســــــم منو هیچوقت ننوشت
+ نوشته شده توسط حسن جهانبخش در دوشنبه 4 تیر1386 و ساعت
15:1 |